همه چیز درباره جنگ سرد (۱)

گرچه اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده در جنگ جهانی دوم در کنار یکدیگر می جنگیدند، اما سیستم سیاسی آنها کاملا مخالف یکدیگر بود. اتحاد جماهیر شوروی دولتی با سیاستهای کمونیستی بود که عمدتا توسط ژوزف استالین (۱۹۵۳ ـ ۱۸۷۹) اداره و کنترل می شد. میلیونها شهروند شوروی در ارودگاههای کار اجباری در وضع فجیعی زندانی بودند ، اما در مقابل روسیه از کشوری درجه دوم در اروپا ، به قدرتی جهانی تبدیل گشت .

ایلات متحده و اتحاد جماهیر شوروی در طی جنگ جهانی دوم با یکدیگر هم پیمان بودند، اما بعد از جنگ راهشان از هم جدا شد. در سال ۱۹۴۹ ایالات متحده پیمان ناتو را برای جلوگیری از گسترش کمونیسم شوروی تشکیل داد. دو ابر قدرت علاوه بر جنگهای واقعی در کره، ویتنام و افغانستان، با یکدیگر جنگ سرد تبلیغاتی، جاسوسی و تهدیدات نظامی نیز داشتند. وجود عامل بازدارنده سلاحهای هسته ای از درگیری نظامی مستقیم، پیشگیری می کرد.

جنگ سرد

جنگ سرد

جنگ سرد اصطلاحی است که به دوره‌ای از تنش‌ها، کشمکش‌ها و رقابت‌ها در روابط ایالات متحده، شوروی و هم‌پیمانان آنها در طول دهه‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۹۰ اطلاق می‌شود. اصطلاح جنگ سرد نخستین بار توسط روزنامه نگاران آمریکا در سال ۱۹۴۸ م برای توصیف رابطه خصمانه ایالات متحده و اتحاد شوروی برده شد .

در طول این دوره رقابت بین این دو ابرقدرت در عرصه‌های مختلف مانند اتحاد نظامی، ایدئولوژی، روانشناسی، جاسوسی، ورزش، تجهیزات نظامی، صنعت و توسعه تکنولوژی ادامه داشت. این رقابت‌ها تبعاتی مانند مسابقات فضایی، پرداخت هزینه‌های گزاف دفاعی، مسابقات سلاح‌های هسته‌ای و تعدادی جنگ‌های غیرمستقیم به دنبال داشت.

گرچه در طول جنگ سرد هرگز درگیری نظامی مستقیمی بین نیروهای ایالات متحده و شوروی به وجود نیامد اما گسترش قدرت نظامی، کشمکش‌های سیاسی و درگیری‌های مهم بین کشورهای پیرو و هم پیمانان این ابر قدرت‌ها از تبعات آن به شمار می‌روند. هر چند ایالات متحده و شوروی در طول جنگ جهانی دوم و در مقابل آلمان نازی متحد بودند، اما حتی قبل از پایان جنگ نیز بر سر چگونگی دوباره سازی جهان پس از جنگ با هم اختلاف داشتند.

پس از جنگ در حالی که آمریکا در تلاش بود تا کمونیسم را در جهان محدود کند گستره جنگ سرد به تمام جهان به ویژه اروپای غربی، خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا کشیده شد. در این دوره جهان با بحران‌های مکرر مانند دیوار برلین (۱۹۴۸-۱۹۴۹)، جنگ کره (۱۹۵۰-۱۹۵۳)، جنگ ویتنام (۱۹۵۹-۱۹۷۵)، بحران موشکی کوبا (۱۹۶۲) و جنگ شوروی در افغانستان روبه‌رو شد که هر لحظه امکان یک جنگ جهانی را ایجاد می‌کرد اما در نهایت این اتفاق رخ نداد. یکی از دلایل مهم دوری هر دو طرف از ایجاد یک جنگ مستقیم دسترسی آنها به سلاح‌های هسته‌ای و ترس از استفاده طرف مقابل از این سلاح‌ها بود.

در نهایت در انتهای دهه ۱۹۸۰ و با دیدارهای مقامات عالی رتبه که به وسیله آخرین رهبر شوروی میخائیل گورباچف ترتیب داده شد و برنامه‌های اصلاحی گورباچف جنگ سرد پایان یافت.

اصطلاح ” جنگ سرد “

“جنگ سرد” اصطلاحی بود که در سال ۱۹۴۵، توسط جورج اورول (George Orwell) نویسنده انگلیسی به کار برده شد. البته در آن زمان این عبارت در تعریف مبارزه بین آمریکا و شوروی – که هنوز آغاز نشده بود – به کار نرفته بود.

در آوریل سال ۱۹۴۷، برنارد باروش (Bernard Baruch) سیاستمدار آمریکایی از این اصطلاح استفاده کرد، اما استفاده عمومی از آن در همان سال و توسط یک روزنامه نگار به نام والتر لیپمن Walter Lippmann) که مجموعه مقالاتی و کتابی را به نام “جنگ سرد ” منتشر کرد، باب شد.

خلاصه

در ۱۹۴۳، آثار جنگ جهانی دوم اجتناب ناپذیر بود. نیروهای محور به رهبری آلمان در شرایط سخت و محدودی بسر میبردند. تهاجم مصیبت بار آلمان به شوروی، پایان حمایت ایتالیا از نیروهای محور، و مداخله آمریکا بر علیه آنها، متفقین – عمدتاً آمریکا، بریتانیا، شوروی و فرانسه – را قوی‌تر کرد. آلمان و ژاپن در رقابت دیوانه‌وار خود در خرید اسلحه و فتح سرزمینهایی از اروپا و آسیا به سر می‌بردند. سرانجام خودکشی آدولف هیتلر در ۱۹۴۵ به جنگ در اروپا پایان داد.

به آلمان از غرب و شرق به‌ترتیب توسط نیروهای آمریکایی و روس حمله شد. دو لشکر در برلن به یکدیگر رسیدند و وقتی صلح برقرار شد، مناطق تحت پوشش خود را در وسط برلن از هم جدا نمودند. دشمنی خفته آنها در کشورهای دیگر و نیز در رقابت هوایی پدیدار شد. تنها وحشتی که وجود داشت و پنهان میشد، احتمال وقوع جنگ اتمی میان دو کشور بود. اگرچه تنش هر لحظه بالاتر میرفت، این هراس از پیامدهای جنگ اتمی بود که جنگ را به جنگ سرد تبدیل کرد.

آمریکا و شوروی بترتیب سیستمهای اقتصادی سرمایه‌دار و کمونیست را ترجیح میدادند. بیشتر اروپا و آسیا تقسیم شد به کشورهایی که ترجیح میدادند متحد آمریکا باشند یا شوروی. پایان جنگ جهانی دوم، دوره‌ای را آغاز کرد که در آن ملل مختلفی از مستعمره بودن به استقلال رسیدند. بیشتر این کشورهای تازه مستقل شده با اقتصاد ورشکسته و چندپاره شدن سرزمینشان دست و پنجه نرم میکردند. در نتیجه، آمریکا و شوروی با حمایت مالی و نظامی تعدادی از آنها، سعی در افزایش نفوذ خود نمودند.

کمکهای مالی و متحد شدنها باعث گسترش رقابت میان دو ابرقدرت شد. حالا دیگر تعداد کشورهای متحد، تبلیغات، مسابقه تسلیحاتی، جاسوسی و توسعه فنی آنهم از نوع ویرانگر، به معیاری برای ارزیابی کشورها بدل شده بود. رقابت هسته‌ای و فضایی، موجب جنگ میان کشورهایی شد که هریک نماینده آمریکا یا شوروی بودند. بیشتر کشورهای استقلال یافته حالا بخشی از یک جهان دوقطبی بودند و اکثر آنها ناگزیر به قرارگرفتن در صف یکی از دو ابرقدرت بودند. این نشان دهنده شجاعت برخی کشورها نظیر ایران، یوگسلاوی و هند بود که متحد هیچیک از دو ابرقدرت نشدند.

با آنکه آمریکا و شوروی به مرز یکدیگر تجاوز نکرده بودند، تنش حاصل از جنگ سرد در نقاط مختلف دنیا بطور جدی خود را نشان داد: دیوار برلن ساخته شد، در کره و ویتنام جنگ درگرفت، بحران موشکی کوبا رخ داد و ارتش شوروی وارد افغانستان شد. خوشبختانه بدلیل برخورداری دو کشور از سلاحهای هسته‌ای قدرتمند، از جنگ مستقیم اجتناب شد.

دشمنی و جاه طلبی دو ابرقدرت که موجب تلفات جانی و مالی بسیاری شده بود، رفته رفته با انتقادهای جدی در سراسر جهان مواجه میشد. حالا جهان وارد دوره‌ای شده بود که در آن، تلاشهایی برای مقابله با سیاستهای مخرب دو کشور انجام میشد. در سالهای ۱۹۸۰ رونالد ریگان – رئیس جمهور آمریکا – و میخائیل گورباچف – سردمدار شوروی، در اوج دوران دوستی دو کشور، پیمان منع موشکهای هسته‌ای میانبُرد را در ۱۹۸۷ امضا کردند. دوره نامطلوب جنگ سرد به پایان رسیده بود. دوره‌ای که شاهد افزایش مخارج نظامی و مرگ عده زیادی در ویتنام و کره بود.

آغاز جنگ سرد بر عهده کیست؟

در مباحث تحقیقی غرب، سه دوره مجزا و مشخص در جنگ مشخص شده است، سنت گرا، تجدیدنظر طلب و فرا تجدید نظر طلب.

در مدتی بیش از یک دهه بعد از پایان جنگ جهانی دوم، تعدادی از تاریخ نگاران آمریکایی دلیلی برای مخالفت با تفسیر رایج از دوران آغازین جنگ سرد با عبارت “سنت گرا” پیدا کردند. چرا که این اصطلاح حاکی از آن بود که از بین رفتن روابط دولتها، نتیجه مستقیم پیمان شکنی استالین در رابطه با مواد مطرح شده در کنفرانس یالتا (Yalta)، تحمیل دولتهای تحت سلطه شوروی بر کشورهای بی میل اروپای شرقی، انعطاف ناپذیری شوروی و توسعه طلبی تجاوزکارانه آن بوده است.

آنها خاطر نشان کردند که تئوری مارکسیست، حکومت مردم سالاری آزادیخواه یا Liberal Democracy را رد کرده است و اینطور استدلال میکنند که این وضعیت، ناسازگاری را اجتناب ناپذیر کرده بوده است.

هرچند، تاریخ نگاران “تجدید نظر طلب” به خصوص ویلیام اپلمن ویلیامز (William Appleman Williams) و والتر لافیبر (Walter LaFeber) یک نگرش مهم دیگر را موشکافی کرده اند که عبارت بود از متعهد شدن آمریکا به اینکه بازاری برای تجارت جهانی باشد و از این طرح حمایت کند.

بعضی از مورخین تجدید نظر طلب، اینطور استدلال میکنند که آمریکا با سیاست خود در جهت جلوگیری از توسعه کشورهای دیگر به همان میزان در این ماجرا مقصر است. بنا به نظر عده ای، حمله اتمی به هیروشیما و ناکازاکی آغاز جنگ سرد بود، آنها استفاده آمریکا از بمب اتم را نوعی هشدار به شوروی میدانند که در آن زمان قصد داشت به نیروهای مخالف ژاپن از هم پاشیده بپیوندد.

به طور خلاصه مورخین در این باره که چه کسی مسئول از بین رفتن روابط آمریکا و شوروی بوده، و یا اینکه آیا ایجاد ناسازگاری بین این دو ابرقدرت آنزمان اجتناب ناپذیر بوده یا خیر، توافق نظر ندارند.

این دیدگاه طی جنگ ویتنام به اوج خود رسید و عده بسیاری ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان دو امپراتوری که از نظر عملکرد و خلق و خو کاملا همپای یکدیگر بودند، در نظر آوردند.

گورباچف بعنوان آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوری، یلتسین را بخاطر سوق دادن اتحاد جماهیر شوری بسوی فروپاشی و بدست گرفتن قدرت در روسیه متهم نمود.

اواخر جنگ ویتنام، مورخین کوششهایی در راه به وجود آوردن یک استنتاج جعلی به نام “فرا تجدید نظر طلب” انجام دادند و از زمان پایان گرفتن جنگ سرد، مکتب فرا تجدید نظر طلبانه بر دیگر دیدگاهها مسلط شده است.

تاریخ نگاران پیرو این اندیشه شامل اشخاصی چون جان لوییس گدیس (John Lewis Gaddis) و ملوین لفلر (Melvyn Leffler) هستند. این عده به جای اینکه آغاز جنگ سرد را عملیات هر کدام از ابرقدرتها بدانند، بر روی شناخت نادرست از یکدیگر، حساسیت متقابل و مسئولیت مشترک این دو ابرقدرت متمرکز شده اند.

فرا تجدیدنظر طلبان، با وام گرفتن از دیدگاه مکتب واقع گرایان در زمینه روابط بین المللی، سیاست آمریکایی اروپایی موجود در اروپا را پذیرفتند. از جمله این موارد میتوان کمک به یونان در سال ۱۹۴۷ و طرح مارشال (طرح کمک امریکا براى توسعه اقتصادى کشورهاى اروپاى غربى که پس از جنگ جهانى دوم براى جلوگیرى از نفوذ کمونیسم دراین کشورها اجرا شد) را عنوان نمود.

بنا بر این استنتاج، فعالیتهای کمونیستی، ریشه مشکلات اروپا نیست، بلکه پی آمدهای جنگ جهانی دوم است که بر روی اقتصاد، سیاست و ساختار اجتماعی اروپا سایه افکنده و موجب از هم گسیختگی آنها شده است. طرح مارشال اقتصاد اروپا را بازسازی کرد و مسیر رسیدن به اروپای متحد را مشخص نمود و در عین حال موجب خنثی شدن کوششهای جناح چپ رادیکال شد.

کمکهای اقتصادی و مالی به اروپای غربی، موجب از بین رفتن کمبود دلار شد، سرمایه گزاری بخش خصوصی برای نوسازی بعد از جنگ را تشویق کرد و مهمتر از همه آنها را با روشهای مدیریت نوین آشنا نمود.

این برنامه برای آمریکا کاهش و در نهایت رد مکتب انزوا گرایی سیاسی باقی مانده از دهه ۲۰ و همچنین یکپارچگی اقتصادی آمریکای شمالی و اروپای غربی را به همراه داشت. پیمان ناتو (NATO) موجب شد که اروپای غربی با آمریکا یک همبستگی ارتشی دائم تشکیل دهند و در برابر بی طرفی یا خرابکاریها سد محکمی ایجاد نمایند.

فرا تجدیدنظر طلبان مکتب کمونیسم را یک سنگ نبشته با علایمی که حاکی از تهاجم و تجاوز باشد نمیدیدند با این وجود سیاست آمریکا در اروپا را پذیرفته و آنرا برای مقابله با بی ثباتی اروپا، یک عکس العمل ضروری میدانستند زیرا موقعیت طوری شده بود که در غیر این صورت تعادل بین قدرتها- به نفع شوروی- تغییر میکرد.

منشأ جنگ سرد

پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال، ۱۹۴۵ تنش بین ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی از سرگرفته شد. این تنش در سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۷ افزایش یافت. در این باره مورخین نظرات متفاوتی دارند، اما به عقیده همه آنها سال آغاز جنگ سرد ۱۹۴۷ بوده‌است.

رقابت پنهانی که در طول جنگ میان متفقین برای کسب امتیازات بیشتر وجود داشت پس از جنگ علنی شد . موفقیت روسها در بلعیدن اروپای شرقی استالین را بر آن داشت تا با این سیاست ( ایجاد کشورهای اقماری و مناطق نفوذ در اطراف شوروی ) را ادامه دهد لذا از اروپای شرقی متوجه کشورهای ایران ، کره ، چین ، یونان و ترکیه شد و در سال ۱۹۴۷ م کمینفرم ( دفتر سیاسی احزاب کمونیست ) را بوجود آورد که شعاع عمل آن علاوه بر اروپای شرقی شامل احزاب کمونیست اروپای غربی نیز می شد . بدین ترتیب جهان غیر کمونیست در معرض یک تهاجم جدی قرار گرفت . در مقابل ، جهان غیر کمونیست بر رهبری آمریکا سیاستی را در پیش گرفت که موسوم به ( دکترین ترومن ) شده است . در سال ۱۹۴۷ م ترومن اعلام کرد که : ایالات متحده حاضر است به کشورهایی که مایل باشند ، کمکهای فنی ، افتصادی لازم برای جلوگیری از تسلط کمونیسم را اعطاء کند . این دکترین به سیاست سد نفوذ معروف شده است . این سیاست در کشورهای چندی از جمله ایران ، ترکیه و یونان به اجرا گذاشته شد .

در مورد تاریخ پایان عده‌ای آن را هم‌زمان با سقوط دیوار برلین در ۱۱ نوامبر ۱۹۸۹ و عده‌ای آن را هم‌زمان با تاریخ تجزیه اتحاد جماهیر شوروی در ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱ می‌دانند.

مورخینی که به تاریخ شوروی می‌پردازند، دو رویکرد دارند: یک رویکرد به اهمیت ایدئولوژی کمونیستی و دیگری بر اهداف تاریخی روسیه به ویژه سلطه بر اروپای شرقی، دسترسی به بنادر متصل به آب‌های گرم و دفاع از مسیحیان ارتدکس و مردم اروپای شرقی و مرکزی تاکید دارد. ریشه‌های برخوردهای ایدئولوژیکی را می‌توان در به قدرت رسیدن لنین در روسیه (انقلاب روسیه در اکتبر ۱۹۱۷) مشاهده کرد. والترلافبر برعلایق تاریخی روسیه تاکید می‌کند که به سال‌های حکومت تزارها و رقابت ایالات متحده و روسیه باز می‌گردد. از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ ایالات متحده و شوروی با هم اختلاف نداشتند، اما رابطه آن‌ها دوستانه هم نبود. پس از آغاز دشمنی شوروی و آلمان در سال ۱۹۴۱، روزولت شخصا متعهد شد که به شوروی کمک کند (کنگره هرگز به هیچ گونه اتحادی رای نداد). همکاری این دو کشور در زمان جنگ هرگز دوستانه نبود. مثلاً استالین از اینکه پایگاه‌های شوروی سابق را در اختیار نیروهای ایالات متحده قرار دهد، خودداری می‌کرد. در فوریه ۱۹۴۵ در کنفرانس یالتا این همکاری به شدت با تنش مواجه شد، چرا که معلوم شد که استالین می‌خواهد کمونیسم را در اروپای شرقی (در گسترش آن موفق بود) و سپس شاید در فرانسه و ایتالیا گسترش دهد.

در سال ۱۹۴۵ ایگور گوزنکو که به عنوان یک کارمند رده پایین در سفارت شوروی در کانادا واقع در شهر اتاوا کار می‌کرد، با ارائه ۱۰۹ سند که نشان دهنده فعالیت جاسوسی شوروی در کانادا، بریتانیا و ایالات متحده بود، تقاضای پناهندگی نمود. ماجرای گوزنکو چهره شوروی را در نظر غرب تغییر داده و از دوست به دشمن تبدیل کرد. افراد زیادی این حادثه را به عنوان آغاز جنگ سرد می‌دانند.

تحلیل‌گران اقتصادی مانند ویلیام اپلمن ویلیامز بر توسعه طلبی اقتصادی ایالات متحده به عنوان ریشه جنگ سرد تاکید می‌کنند.

یک عامل سوم که در جنگ جهانی دوم به عنوان مساله جدید در امور جهان مطرح شد، مساله کنترل موثر انرژی هسته‌ای در سطح دنیا بود؛ در سال ۱۹۴۶ شوروی پیشنهاد ایالات متحده برای چنین کنترلی را رد کرد؛ این پیشنهاد توسط برنارد باروش وبر اساس نسخه اولیه گزارش که توسط دین آنکسون و دیوید لیلینتال نوشته شده بود، تنظیم شد؛ دلیل رد آن این بود که این گزارش اصل حاکمیت ملی را تضعیف می‌کند.

سازماندهی مجدد جهانی

در این دوره جنگ سرد آغاز شد (۱۹۴۷) و تا تغییر رهبران هر دو ابرقدرت از ترومن به آیزن هاور در ایالات متحده و از استالین به خروشچف در شوروی سابق ادامه یافت.

حوادث این دوره عبارت‌اند از: نظریه ترومن، برنامه مارشال، محاصره برلین، کمک رسانی به مردم برلین از طریق پل هوایی، انفجار اولین بمب اتمی شوروی سابق، تشکیل ناتو و پس از آن پیمان ورشو، تشکیل آلمان غربی وآلمان شرقی، نامه استالین برای اتحاد مجدد آلمان‌ها و عدم مداخله ابر قدرت‌ها در اروپای مرکزی، جنگ داخلی چین و جنگ کره . ( در مورد جنگ کره مقاله مفصلی در سایت راسخون ارائه شده است.)

طرح مارشال

پس از جنگ ، اروپای ویران شده گرفتار خشکسالی و زمستان شدیدی نیز شد . چون از نابسامانی وضع اقتصادی و روحی اروپای پس از جنگ ، کمونیستها استفاده فراوانی می کردند ، جورج مارشال وزیر خارجه ایالات متحده که برای مقابله با توسعه طلبی شوروی ، احیای اقتصاد اروپای غربی را لازم می دانست طرحی پیشنهاد کرد که به طرح مارشال معروف شد. هدف از طرح مارشال آمریکا این بود که اقتصاد اروپا را پس از ویرانی‌های جنگ جهانی دوم بازسازی کند تا از محبوبیت سیاسی چپ‌های تندرو جلوگیری نماید.

براساس طرح مزبور دول اروپایی می توانستند از کمکهای اقتصادی و فنی آمریکا برای احیای اقتصاد خود استفاده کنند . روسها طرح مارشال را طرح امپریالیستی ایالات متحده نامیدند و دولتهای اروپای شرقی را از استفاده از آن منع کردند .

متعاقب اعلام طرح مارشال شانزده کشور اروپای غربی با هدایت ایالات متحده برنامه مشترکی را که شامل کمکهای مورد نیاز هر یک از کشورها بود تهیه کردند و بدنبال آن ایالات متحده سیل کالاهای خویش را روانه اروپای غربی کرد .

دراروپای غربی، کمک اقتصادی به کمبود دلار پایان داد، به سرمایه گذاری خصوصی برای بازسازی بعد از جنگ شتاب بخشید و از همه مهم‌تر روشهای مدیریت جدیدی را به وجود آورد. این طرح در ایالات متحده باعث حذف انزوا طلبی دهه ۱۹۲۰ و اتحاد اقتصادی آمریکای شمالی و اروپای غربی شد.

بحران برلین

نزدیکی هر چه بیشتر سه دولت انگلیس ، فرانسه و ایالات متحده در اداره امور آلمان، روسها را بر آن داشت تا در مورد آلمان سیاستی متفاوت تر از گذشته ، با دول غربی در پیش گیرند . روسها در آوریل ۱۹۴۸ کلیه ارتباطات زمینی برلین را قطع کردند . تا بدین وسیله از وحدت اقتصادی و اداری آلمان جلوگیری کنند و در نهایت دول غربی را وادار به واگذاری برلن غربی نمایند . در عوض دول غربی طی چندین ماه با عملیاتی وسیع و پر سر و صدا از طریق هوا کمک های غذایی و سوختی فراوانی به برلین غربی رساندند . محاصره برلین توسط روسها شش ماه طول کشید و چون از آن سودی نبردند از محاصره آن شهر دست برداشتند . بدنبال آن مشارکت دول غربی در امور آلمان باز هم بیشتر شد . در سال ۱۹۴۹ دولتهای غربی جمهوری فدرال آلمان را بوجود آوردند و روسها نیز جمهوری دمکراتیک آلمان را تاسیس کردند .

پیدایش ناتو

چند سال پس از جنگ جهانی دوم خطر توسعه طلبی اتحاد شوروی جای خطر آلمان نازی را برای اروپای غربی گرفت . برای مقابله با چنین خطری در سال ۱۹۴۸ م کشورهای انگلیس ، فرانسه ، هلند ، بلژیک و لوکزامبورگ برای دستیابی به امنیت دفاع مشترک پیمان دفاعی بروکسل را امضاء نمودند . در ماه آوریل ۱۹۴۹ با پیوستن آمریکا ، ایتالیا ، پرتقال ، نروژ ، دانمارک ، ایسلند و کانادا به این پیمان موسوم به پیمان آتلانتیک شمالی ( ناتو ) بوجود آمد .

در سال ۱۹۵۳ آیزنهاور از حزب جمهوریخواه به ریاست جمهوری ایالات متحده برگزیده شد . در همین سال آمریکا طرح امنیت مشترک را جایگزین طرح مارشال نمود.

در سال ۱۹۵۳ استالین مرد و مالنکف نخست وزیر شد . مرگ استالین توام با انجام یکسری تغییرات صوری در سیاست داخلی و خارجی اتحاد شوروی بود . اقداماتی در داخل برای کاهش اختناق صورت گرفت و در سیاست خارجی نیز فعالیت های بیشتری معمول گردید ، تا جایی که سران اتحاد شوروی به کشورهای مختلفی سفر نمودتد . در عین حال در این دوره در داخل بلوک کمونیست نیز شکاف ها و اختلاف ها وسیع تر شد .

بحران چکسلواکی

بعد از جنگ ، چکسلواکی وضع خاصی داشت اگر چه در آن کشور رژیم کمونیستی برقرار نشده بود . لیکن شوروی مانع از ارتباط آن با جهان غرب می شد . چنانکه در سال ۱۹۴۷ م مانع از استفاده آن کشور از طرح مارشال گردید . فشار خارجی شوروی و اقدامات کمونیستها در داخل چکسلواکی سرانجام در فوریه ۱۹۴۸ باعث سرنگونی دولت ادواردبنش رئیس جمهور سوسیالیست آن کشور و تشکیل رژیم کمونیستی گردید . این واقعه و نیز ترور شخصیتهای طرفدار غرب در چکسلواکی ، موجب عکس العمل شدید سیاسی و تبلیغاتی غرب علیه شوروی شد و دولتهای غربی را واداشت تا پیمان بروکسل را امضاء کنند .

جدایی یوگسلاوی از شوروی

در میان کشورهای کمونیست اروپا ، یوگسلاوی به رهبری مارشال تیتو بدون کمک شوروی از زیر سلطه آلمان خارج شده بود . در نتیجه تینو می توانست سیاستی مستقل از دولت شوروی در پیش بگیرد .

از طرف دیگر او بجای کمونیسم بین الملل به کمونیسم ملی معتقد بود . چون تلاشهای استالین برای به زیر سلطه کشیدن یوگسلاوی بی اثر ماند وی جنگ تبلیغاتی وسیعی را علیه تیتو براه انداخت . در مقابل ژنرال تیتو روابط خود را با دول غرب توسعه بخشید و مرزهای خود را بروی چریکهای کمونیست یونان بست . این اقدام موجب شد تا جنگهای چریکی یونان پایان یابد . تیتو در تعقیب سیاست خود از کمکهای مالی آمریکا و انگلیس نیز استفاده کرد .

بحران هندوچین

پس از شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم فرانسه بلافاصله توانست به هند و چین مستعمره سابق خود باز گردد . این در حالی بود که چریکهای کمونیست و ناسیونالیست برای رسیدن به استقلال مبارزات وسیعی را آغاز کرده بودند . حمایت جهان کمونیست بخصوص چین از چریکها جهان غرب را دچار نگرانی فراوان ساخته بود که مبادا واقعه جنگ کره در جنوب شرقی آسیا نیز تکرار شود و برای حفظ امنیت شرق آسیا و اقیانوسیه ایالات متحده در سال ۱۹۵۱ پیمان آنزوس را با شرکت کشورهای استرالیا و زلاندنو ایجاد کرده بود و چون در سال ۱۹۵۴ ارتش فرانسه در نبرد دین بین فو از چریکهای استقلال طلب ویتنام شکست خورد ایالات متحد بلافاصله خود را آماده کمک به فرانسه علیه مردم ویتنام کرد . همچنین در همین سال پیمان سیتو را نیز برای جلوگیری از توسعه کمونیسم بوجود آورد.

پیمان ورشو (۱۹۵۵- ۱۹۹۱)

مرگ استالین موجب تغییراتی صوری در سیاست خارجی اتحاد شوروی شد . لیکن همین زمان ۱۹۵۳ شورش کارگران آلمان شرقی برای افزایش دستمزد نشان داد که شرق اروپا آبستن تحولات شدید است . اگرچه سربازان اتحاد شوروی شورش را فرونشاندند لیکن رهبران اتحاد شوروی متقاعد شدند که بایستی در اروپای شرقی موقعیت خود را بهبود بخشند . لذا بولگانین و خروشچف که بجای مالنکف مشترکا حکومت را در دست گرفته بودند، با تیتو ملاقات کردند و سپس ادنائر رهبر آلمان غربی را برای دیدار از شوروی دعوت نمودند . رهبران شوروی با اتریش معاهده صلح بستند و نیروهای خود را از آن کشور خارج ساختند . در تعقیب اینگونه اقدامات روسها از ادعاهای اراضی خود نسبت به ترکیه و فلاند نیز دست کشیدند . پس از این اقدامات روسها در سال ۱۹۵۵ پیمان ورشو را بوجود آوردند .

پیمان ورشو در سال ۱۹۵۵ بین ۷ کشور اروپای شرقی به امضا رسید.

پیمان ورشو که نام اصلی آن پیمان کمک متقابل کشورهای اروپای شرقی است در ۱۵ مه سال ۱۹۵۵ به عنوان پاسخی به توسعۀ سازمان پیمان آتلانتیک شمالی و پیوستن آلمان‌غربی به آن، بین اتحاد جماهیر شوروی و ۷ کشور دیگر اروپای شرقی (جمهوری دمکراتیک آلمان (آلمان شرقی)، لهستان، مجارستان، چکسلواکی، رومانی، بلغارستان و آلبانی) در ورشو امضاء شد.

از کشورهای کمونیست اروپای شرقی فقط یوگسلاوی در آن شرکت نکرد و آلبانی که از سال ۱۹۶۱ عملاً از فعالیت‌های پیمان کناره گرفته بود، در سال ۱۹۶۸ رسماً از آن خارج شد.

پیمان ورشو، که به مدت ۲۰ سال منعقد شده بود، برای دفاع از کشورهای سوسیالیست اروپای شرقی در برابر یک تهاجم احتمالی از غرب به وجود آمده بود.

اعضاء پیمان ورشو متعهد شدند تا در صورت بروز حمله به یک یا چند کشور عضو، به دفاع از آنها بپردازند.

همچنین طبق این قرارداد روابط بین امضاء کنندگان قرارداد مستلزم عدم دخالت در امور داخلی و احترام به استقلال و حاکمیت ملی آنها بود.

نیروهای این پیمان در نخستین دورۀ حیات آن ۲ بار برای سرکوبی نهضت‌های استقلال‌طلبانۀ دو کشور عضو (مجارستان در سال ۱۹۵۶ و چکسلواکی در سال ۱۹۶۸) وارد عمل شدند.

با دخالت شوروی در انقلاب مجارستان در سال ۱۹۵۶ و چکسلواکی در ۱۹۶۸، قانون عدم دخالت نقض شد. در هر دو مورد شوروی ادعا کرد که از او دعوت شده است و بنابراین رسما این قانون نقض شده محسوب نشد.

پیمان ورشو در سال ۱۹۷۵ برای مدت ۲۰ سال دیگر تمدید شد.

لغو پیمان

پیمان ورشو از اوائل دهۀ ۱۹۹۰ به دنبال سقوط رژیم‌های کمونیست اروپای شرقی و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از میان رفت و بعضی از اعضای آن از سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) درخواست عضویت کردند.

پس از سال ۱۹۸۹، حکومت‌های جدید اروپای مرکزی و شرقی تمایلی به پشتیبانی از پیمان ورشو نداشتند.

در ژانویه ۱۹۹۱ کشورهای چکسلواکی، لهستان و مجارستان اعلام کردند تا تاریخ اول ژوئیه سال ۱۹۹۱ از این پیمان کاملاً کناره‌گیری خواهند کرد. در فوریه ۱۹۹۱، بلغارستان نیز به آنها پیوست.

سرانجام پیمان ورشو در دیداری در شهر پراگ در ۱ ژوئیه سال ۱۹۹۱ رسماً منحل شد.

گسترش اختلاف و بحران

این دوره از تغییر رهبران هر دو کشور در سال ۱۹۵۹ آغاز شد وتا بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ ادامه یافت. حوادث اصلی این دوره عبارت‌اند از : انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان ، ساختن دیوار برلین در سال ۱۹۶۱ و بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲. به ویژه در جریان بحران موشکی کوبا (هنگامی که شوروی موشک‌های میان برد بالستیک را در کوبا نصب کرد وآمریکا خواهان خروج بی قید وشرط آنها شد) جهان در آستانه یک جنگ جهانی (هسته‌ای) دیگر قرار گرفت.

در جریان جنگ سرد مسافرت سران دو ابرقدرت به کشورهای مختلف جهان بعنوان بخشی از فعالیت های سیاسی و تبلیغاتی آنان از اهمیت خاص برخوردار بود . دامنه این مسافرت ها و ملاقات ها به دیدار سران دو ابرقدرت نیز کشانیده شد که بعضا با هیجانات سیاسی شدیدی در سطح جهان همراه بود چنانکه ملاقات خروشچف و آیزنهاور در سال ۱۹۶۰ م به جهت ماجرای جاسوسی هواپیمای آمریکایی U2 بر فراز شوروی در آخرین لحظات توسط خروشچف بهم خورد .

در کنار اینگونه اقدامات رقابت های فضائی و اتمی نیز همراه با تبلیغات زیاد در جریان بود . در سال ۱۹۶۰ م طرفین شروع به توسعه آزمایشات اتمی و تکمیل سلاحهای خود نموده و از کلیه کوششهایی که برای محدود نمودن سلاحهای اتمی تحت عنوان کنفرانسهای خلع سلاح صورت می گرفت و نتیجه چندانی گرفته نشد .

بحران کوبا

کوبا ، متحدی قابل اعتماد برای شوروی

کوبا ،‌کشوری در دریای کارائیب در اقیانوس اطلس ، در نزدیکی سواحل آمریکا واقع شده است . ژنرال « باتیستا » ،‌حاکم نظامی کوبا ،‌طی سالهای طولانی حکومت اختناق و دیکتاتوری بر ملت خود ، در سال ۱۹۵۹ م ، توسط «فیدل کاسترو» از اریکه ی قدرت به زیر کشیده شد و به جمهوری دومینیکن پناهنده شد . دولت کوبا ، از این تاریخ به بعد ، در زمره ی مخالفان ایالات متحده و از متحدان اتحاد شوروی در آمد . اصلاحات ارضی ،‌ضبط سرمایه ها و دارایی های آمریکا در کوبا ، قطع روابط تجاری و حمایت از نهضتهای چپگرا در آمریکای لاتین ، مجموعه عواملی که دست به دست هم داده ، دو کشور کوبا و آمریکا را در مقابل هم قرار داد . تیرگی روابط دو کشور با قطع خرید نیشکر از کوبا و تحریم اقتصادی این کشور از جانب آمریکا ، افزایش یافت .

در این میان ، حمایت آمریکا از ضد انقلابیون فراری کوبا که در خاک آمریکا آموزش می دیدند ،‌به حمله ی خلیج خوکها منتهی شد . ضد انقلابیون با برنامه ریزی سازمان اطلاعات و امنیت آمریکا (سیا ) و با پشتیبانی نیروی هوایی این کشور ، در خلیج خوکها (واقع در جنوب کوبا ) پیاده شدند و تهاجمی وسیع را آغاز کردند . ارتش کوبا با قاطعیت تمام ،مخالفان را شکست داد و آمریکاییها از این توطئه ، طرفی نبستند . قطع روابط سیاسی آمریکا و کوبا ، فیدل کاسترو را بطور کامل به سوی شوروی سوق داد . بعلاوه اینکه ، اتحاد شوروی ، دست دوستی و اتحاد به کوبا داده و ضمن خرید نیشکر آن کشور ، به تقویت و تجهیز ارتش آن کشور پرداخت . بدین ترتیب ، شوروی ، به عنوان ابرقدرت رقیب آمریکا ، در نزدیکی سواحل آن کشور ، متحدی پیدا کرد که از این طریق می توانست تهدید جدی برای آمریکا به وجود آورد.

استقرار موشکهای میان برد هسته ای در خاک کوبا

ارتش کوبا پس از ورود هیأتهای نظامی شوروی ، به صورت یک ارتش مدرن در آمد و بازسازی و تجهیز آن ، با قصدی فراتر از امنیت کوبا انجام گرفت . پس از حمله ی خلیج خوکها ، هم کوبا و هم شوروی ، احساس کردند که باید دیوار دفاعی محکمتری در برابر تهدیدات روز افزون آمریکا ایجاد کرد . هر چند نیت کاسترو، حفظ استقلال و تأمین امنیت کشورش بود ، اما هدف خروشچف ، صدر هیأت رئیسه شوروی ،‌رویارویی با رقیب خود و کسب امتیازاتی در سطح بین المللی بود . در این راستا ، دربهار سال ۱۹۶۲ م ، شوروی تعدادی از سلاحهای ضد هوایی و موشکهای زمین به هوا که می توانست هواپیماهای U2 جاسوسی آمریکا را هدف قرار دهد ، در کوبا مستقر کرد . سپس ، تعدادی ازموشکهای بالستیک با برد متوسط و بمب افکنهایی که می توانست بمبهای هسته ای را حمل کند، در مغرب کوبا استقرار یافتند . شوروی پس از تدارک سکوهای پرتاب موشک ، در صدد برآمد تا از طریق دریا ، موشکها و بمب افکنهای «الیوشین » را در اختفای کامل به کوبا منتقل کند و برای تحقق این مقصود ، دوازده فروند کشتی جنگی شوروی حامل تسلیحات نظامی در پهنه ی اقیانوس آرام ، به سوی کوبا حرکت در آمدند . اتحاد شوروی ، بدین سان ، قادر بود در کمترین فاصله ی مکانی و زمانی ، قلب آمریکا را در مورد اصابت موشکهای اتمی خود قرار دهد و شاید پیروزی یک طرفه در جنگ هسته ای را از آن خود کند.

بحران موشکی کوبا

هواپیماهای جاسوسی U2 آمریکا در ماه اکتبر از استقرار سکوهای پرتاب موشک میان برد اتمی در خاک کوبا ، اطلاعاتی را در اختیار مقامات بلند پایه کاخ سفید قرار دادند. سپس، اطلاعات مربوط به حمل سلاحها وبمب افکنهای قادر به حمل بمبهای هسته ای،‌کندی، رئیس جمهور آمریکا ،‌را با بحران جدی رو به رو ساخت .

عکسهای هوایی گرفته شده ، نشان می داد که شورویها حداقل ده پایگاه موشکی در نود مایلی سواحل آمریکا مستقر کرده اند و این امر ، تدارک وسیع شوروی در خاک کوبا را حکایت می کرد. عکس العمل آمریکا در برابر این بحران، بسیار تند بود و راه حلهای مختلف زیر در «گروه بحران » مورد بررسی قرار گرفت .

۱-هیچ واکنشی به عمل نیاید .

۲- تنظیم شکایت برای سازمان ملل متحد .

۳- اقدام به محاصره ی دریایی کوبا .

۴- انهدام سکوهای پرتاب موشک با توسل به بمباران موضعی دقیق .

۵- هجوم نظامی به کوبا با استفاده از نیروی زمینی .

تهدید کندی جدی بود و شوروی چاره ای جز تسلیم یا جنگ نداشت ، کندی در سخنرانی تلویزیونی خود اظهار داشت :

ما میل نداریم یک جنگ هسته ای که ثمر پیروزی آن خاکسترهایی خواهد بود که دهانمان را پر خواهد کرد، ‌در دنیا به وجود بیاوریم ، ولی از رو به رو شدن با هر نوع خطری که ما را تهدید کند، نیز هراسی به خود راه نخواهیم داد .

سرانجام، تصمیم به محاصره ی دریایی (قرنطینه) گرفته شد. کوبا به وسیله ی حلقه ی فشرده ای ازناوهای هواپیما بر ، رزم ناوها و ناوشکنهای آمریکا به محاصره در آمد . خروشچف ، پس از یک هفته از آغاز بحران ، دستور بازگشت کشتیهای حامل موشکها را به شوروی در ۲۸ اکتبر صادر کرد؛ البته با این شرط که : الف – آمریکا نیز موشکهای میان برد ( طرح نورستاد ) را از ایتالیا ،‌ترکیه و انگلستان برچیند . ب – هرگز در صدد ساقط کردن کاسترو بر نیاید.

پیامدهای بحران کوبا

این بحران که دو ابرقدرت را تا لبه ی پرتگاه جنگ هسته ای سوق داده بود، به آنها فهماند که تداوم حالت جنگ سرد ممکن است عواقب جبران ناپذیری برای طرفین به بار آورد . از این رو ، نتایج و پیامدهای به دست آمده از بحران ، بسیار گرانبها و مهم بود . برخی از آنها بطور فهرست وار چنین است :

۱- وصل خط تلفن بین کاخ سفید و کاخ کرملین برای تبادل نظر در چنین لحظات بحرانی .

۲- آغاز مذاکرات دو ابرقدرت برای تحدید سلاحهای اتمی که به قرار داد سالت یک منجر شد .

۳- آغاز روابط تجاری و اقتصادی گسترده بین آمریکا و شوروی ، از جمله خرید گندم توسط شوروی .

۴- امضای پیمان منع آزمایشات اتمی در فضا و زیر دریاها و ماورای جو.

۵- انعقاد قرارداد منع گسترش سلاحهای اتمی به کشورهایی که فاقد این نوع تسلیحات هستند .

۶- مشخص شدن بارز و آشکار «بازدارندگی » به عنوان یکی از ویژگیهای عمده سلاحهای اتمی.

دیوار برلین

در سال ۱۹۶۱ شوروی ها دیوار برلین را ساختند که برلین شرقی را از برلین غربی جدا می نمود. این دیوار مانع فرار آلمانی هایی می شد که در جستجوی آزادی بیشتر و رفاه به غرب می گریختند. بین سالهای ۱۹۶۱ و ۱۹۸۹، ۷۹ نفر در حالیکه سعی در عبور از روی دیوار داشتند، کشته شدند.

کاهش تشنج، ویتنام و نظریه برژنف

پس از بحران موشکی کوبا ایالات متحده و شوروی سابق برای کاهش خصومت ها چند گام مقدماتی برداشتند؛ از جمله نصب خط ارتباطی ” هات لاین ( در مخابرات به خط تلفنی مستقیم بین دو نقطه گفته می‌شود که با برداشتن گوشی در هر کدام از طرفین، بدون شماره گیری، بلافاصله طرف مقابل زنگ می‌خورد ) بین واشنگتن و مسکو در سال ۱۹۶۳ و امضای پیمان منع آزمایش های هسته ای در همان سال. اما افزایش خصومت ها در ویتنام پس از حادثه خلیج تانکین در سال ۱۹۶۴ که منجر به یورش گسترده نیروی زمینی آمریکا در سال ۱۹۶۵ و تهاجم شدید هوایی به ویتنام شمالی شد، گویای این واقعیت بود که کاهش تنش بین دو ابرقدرت دوام زیادی ندارد.

بهار پراگ

در سال ۱۹۶۸ دولت کمونیست چکسلواکی به رهبری الکساندر دوبچک (۹۳ ـ ۱۹۲۱) دست به اصلاحات تازه ای زد. این دوره به دوره «بهار پراگ» شهرت یافت و تنها چند ماه دوام یافت. اتحاد جماهیر شوروی یکبار دیگر تانکهای خود را در هم کوبیدن این حرکت اصلاحگر، اعزام داشت.

شوروی سابق به خود حق داد که ثبات رژیم‌های متحد یا تحت سلطه خود را حفظ کند ودر صورت لزوم از زور استفاده نماید.

لئونید برژنف در یک سخنرانی که به بررسی وضعیت پراگ می پرداخت، تاکید کرد هر گاه لازم باشد برای نجات سوسیالیسم و تقویت آن در کشورهای سوسیالیست دخالت خواهد کرد.

پیمان خلع سلاح

بحران کوبا و خطری که دو ابرقدرت از بابت یک جنگ اتمی احساس کردند ، مذاکرات خلع سلاح را پس از سالها گفتگوی بی حاصل به حصول توافقهایی نزدیک ساخت . از طرف دیگر تبدیل اروپا به پایگاهای اتمی شرق و غرب موجب نگرانی و اعتراض اروپائیان شده بود . سرانجام در سال ۱۹۶۳ نمایندگان انگلستان ، ایالات متحده و اتحادشوروی قرار داد محدود نمودن سلاحهای اتمی و منع آزمایشهای هسته ای را امضاء نمودند . اگر چه مفاد این توافق و توافق های بعدی جامه عمل بخود نپوشیدند ، لکن توسعه روح توافق و همکاری میان ابرقدرتها و قدرتهای اروپایی در مسائل جهانی کمک بسیار کرد .

جنگ ویتنام

بازگشت استعمار فرانسه و شکست آن

منطقه ی هند و چین تا قبل از جنگ جهانی دوم ، جزو مناطق مستعمراتی فرانسه بود . ژاپن در جنگ جهانی دوم ، با شکست دادن نیروهای استعمارگر اروپایی ، بر این منطقه سلطه پیدا کرد . پایان جنگ و شکست ژاپن ، سرنوشت این منطقه را دوباره با منافع اروپاییان – و این بار با منافع وسیعی به نام منافع بلوک غرب پیوند زد . تعادل نیروهای فاتح در این منطقه بگونه ای بود که همانند سرزمین کره ، منافع بلوکها را با خود همراه داشت . ویتنام ، در این میان، از حساسیت بسیار زیادی برخوردار بود . ویتنام به هنگام خروج ژاپنیها ، تحت اداره ی جبهه ائتلافی نیروهای مبارز به رهبری «هوشی مین » قرار داشت ؛ اما از نظر حضور قدرتهای خارجی ، چینیها در شمال مدار شانزده درجه و انگلیسها در جنوب این مدار مستقر بودند که در سال ۱۹۴۶ به تخلیه این مناطق مبادرت کردند . «هوشی مین » که از فعالان کمونیست بود ، جمهوری مستقل ویتنام را اعلام کرد و قصد داشت بر همه ویتنام حکومت کند . این تصمیم با منافع استعمار فرانسه که در حال بازگشت به منطقه بود، ‌ناسازگار به نظر می رسید . فرانسویها،‌حکومت دیگری را در جنوب ویتنام به وجود آوردند . مبارزان کمونیست در جنوب که حزب «ویت مین» را تأسیس کرده بودند ، به فرماندهی «جیاپ» ، به مبارزه با فرانسویها و حاکمیت ویتنام جنوبی پرداختند. اینان حمایت آشکار و پنهان ویتنام شمالی را با خود داشتند و این امر ، بطور طبیعی ،‌به جنگ و جدال دو کشور منتهی می شد.

پیروزی چین کمونیست در سال ۱۹۴۹ م ، اطمینان قلبی قابل ملاحظه ای را برای ویتنام شمالی و ویت مین – که ویتنام جنوبی آنها را «ویت کنگ » می خواند – به ارمغان آورد . نبرد میان فرانسویها و ویت کنگها تا سال ۱۹۵۴ دارای مراحل پرفراز و نشیب بود . در این سال که قلعه و دژ مستحکم فرانسه به نام « دین بین فو » سقوط کرد، فرانسه ، ناتوانی خود را در منطقه هند و چین اعلام نمود و از این پس، پای آمریکاییها به نبرد ویتنام کشیده شد.

مداخله امپریالیستی آمریکا در ویتنام

از آنجا که آمریکا ویتنام را همانند کره ، مرز تحدید یا توسعه کمونیسم می دانست، قبل از سال ۱۹۵۴ م ، با تقبل میزانی از هزینه های جنگ فرانسه علیه ویت کنگها ، بطور غیر مستقیم در ویتنام مداخله می کرد . اما با شکست فرانسه در « دین بین فو» ، آمریکا بطور قطعی تصمیم گرفت که در سرزمین ویتنام جای فرانسه را پر کند . این امر ، شاید بیش از همه، ‌دو دلیل عمده داشت، یکی اینکه ویتنام جنوبی دارای پایگاههای سوق الجیشی هوایی و دریایی بود و آمریکا از این طریق می توانست در اقیانوس آرام و خاور دور به حفظ منافع خود و توسعه ی نفوذ بپردازد. دیگر اینکه اگر ویتنام جنوبی سقوط می کرد ، لائوس و کامبوج و پس از آنها تایلند ، برمه و مالزی نیز در معرض سقوط قرار می گرفت؛ یعنی تئوری «دومینو» محقق می شد. آمریکاییها با روی کار آوردن «نگودین دیم» ، به عنوان رئیس جمهور که از عناصر ضد کمونیست و کاتولیک متعصب بود ،‌پرداخت ۷۵ درصد از هزینه های دولت او را که شامل مخارج و تجهیزات ارتش این کشور نیز می شد ، برعهده گرفتند . حال دیگر حفظ رژیم ویتنام جنوبی از وظایف اصلی آمریکا محسوب می شد.

نبرد چریکهای کمونیست ویت کنگ ( تحت حمایت ویتنام شمالی ، چین و حتی شوروی ) با ارتش ویتنام جنوبی ، بتدریج اعزام مستشاران نظامی و ارسال تجهیزات را به دنبال داشت . روند رو به افزایش اعزام نیروی نظامی آمریکا ، با حمله اژدرافکنهای ویتنام شمالی به یکی از کشتیهای آمریکایی در خلیج «تونگ کینگ» در سال ۱۹۶۴ م ، تشدید شد . جنگ گسترده ی آمریکا از این سال به مدت تقریبا ده سال ادامه یافت و مجموعه تکنیکها و روشهای به کار گرفته شده علیه ویتنام شمالی و چریکهای ویت کنگ ،‌چهره ی زشت آمریکا را برای مردم آسیا و جهانیان برملا و آشکار ساخت . سیل کمکهای چین و وجود جنگند ه های شوروی در میادین نبرد ، امکان برخورد قدرتهای بزرگ را تداعی می کرد . آمریکا در این جنگ ، از بمبهای ناپالم ( آتش زا ) و سموم شیمیایی استفاده کرد ؛ بمباران یکسره ی ویتنام شمالی ، چنان دامنه ی وسیع یافته بود که بیش از بمبهایی که هر ماه در خلال جنگ جهانی دوم در اروپا به کار می رفت ، در ویتنام شمالی ریخته می شد . این بمبارانها از مدارس تا بیمارستانها ،‌از تأسیسات راه آهن تا مناطق مسکونی پرجمعیت ، از صنایع و کارگاهها تا راهها و پلها را در برمی گرفت . روستاها ،‌شهرها ، پایگاهها و میادین نبرد ، همانند کره ،‌چندین بار دست به دست گشت . تلفات و خسارات به علت به کارگیری پیشرفته ترین تکنولوژی عصر ، بیش از حد تصور بود ؛ اما جنگ چریکی و حمایت مردمی، نیروهای آمریکایی را مستأصل کرد.

تلفات زیاد آمریکاییها ، هزینه های سرسام آور جنگ و شکست نیروی نظامی در از بین بردن چریکها ، مردم آمریکا را به مخالفت با سیاست جنگی در ویتنام وادار کرد . رؤسای جمهور آمریکا در طی این مدت ، قول پیروزی یا اتمام جنگ را می دادند ، اما به آسانی نمی توانستند از دام ویتنام خارج شوند؛ ‌دامی که در حکم یک کابوس برای سیاستمداران ، نظامیان و کارشناسان بود .

شکست خفت بار آمریکا

آمریکا به عنوان یک ابرقدرت به همراه متحدان خود در سیتو ، در یک طرف جنگ ویتنام قرار داشت و طرف دیگر ، چریکهای ویتنام جنوبی و سربازان ویتنام شمالی بودند که با حمایت چین و شوروی می جنگیدند. مجموعه هواپیماها، تانکها، سلاحها ، تجهیزات، روشها و تکنیکهای متفاوت آمریکایی ، سرانجام ره به جایی نبرد . نخستین سالهای دهه ۱۹۷۰، بدرستی،‌حکایت از شکست حقیقی دولت آمریکا درجنگ ویتنام داشت . سرانجام ، موافقتنامه ی آتش بس و ختم جنگ ،‌در سال ۱۹۷۳ م بین نمایندگان آمریکا و ویتنام شمالی به امضا رسید؛ جنگی که برتری ایمان و اراده ی مردم را نسبت به تکنولوژی پیشرفته به اثبات رساند .

جنگ ویتنام ، اعتبار و حیثیت ابرقدرت غرب را خدشه دار کرد؛ جنگی که نشان داد آمریکا به هیچ یک از اصول حقوقی انسانی – مندرج در حقوق بشر – پایبند نیست. عقب نشینی و پذیرش شکست از جانب آمریکا ، تنها و تنها ، از این جهت بود که آن کشور ، بیش از این نمی توانست از دست رفتن نیروی انسانی و منابع اقتصادی و تسلیحات نظامی را تحمل کند .

کارنامه ی جنگ ویتنام بسیار گران و نگران کننده است . تلفات نظامیان آمریکا حدود پنجاه هزار نفر کشته ، ویتنام جنوبی ۱۸۳ هزار نفر کشته ،‌سایر متفقین ۴۸۷۵ نفر کشته ، ویتنام شمالی و ویت کنگ ۹۱۰ هزار کشته ، جمع تلفات نظامیان از مرز یک میلیون نفر گذشت . تلفات غیر نظامیان : ویتنام جنوبی ۳۵۰ هزار کشته و ۹۵۰ هزار زخمی ؛ ویتنام شمالی در جریان جنگ از هر ۲۷ نفر جمعیت خود ، یک نفر را از دست داد. خسارات مادی : سقوط هواپیماهای آمریکایی شامل ۳۶۰۷ هواپیما و ۵۱۳۴ هلی کوپتر ( بر اساس گزارش ویتنام شمالی ، ۴۰۱۱ فروند هواپیما و هلی کوپتر آمریکایی در آسمان ویتنام شمالی سرنگون شدند) ، سقوط هواپیماهای ویتنام شمالی شامل ۱۹۰میگ ، تعدادی از تانکهای ویتنام شمالی در حدود ۵۰۰ تا ۸۰۰ عراده از بین رفت. میزان بمب: روی هم رفته از فوریه سال ۱۹۶۵ بیش از ۷۷۰۰۰۰۰ تن بمب و موشک بر دو کشور هند و چین ریخته شد . بعلاوه ، ۶۴ میلیون لیتر سموم ضد درخت ، نزدیک به دو میلیون هکتار جنگل را در ویتنام جنوبی نابود کرد.

کتابها

فرانک ال. شوئل ، ” آمریکا چگونه آمریکا شد؟ ” ، ابراهیم صدقیانی ، ( انتشارات امیر کبیر ، تهران ، ۱۳۸۳) ، چاپ سوم

آسنگ، ناتان. مسابقهٔ فضایی. ترجمهٔ آرش عزیزی. تهران: ققنوس، ۱۳۸۶

بیست کشور آمریکایی لاتین ، مارسل نیدرگانگ ، ترجمه ی محمد قاضی ، ج ۳ ، ص ۸۴۷، ۸۹۴، خوارزمی

تاریخ جنگ سرد ، آندره فونتن، ترجمه ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی ، ج ۲، ص ۵۳۱-۵۵۹،نشر نو .

مدیریت بحرانهای بین المللی ، سید علی اصغر کاظمی ، ص ۱۱۴، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی .

تشنجات سیاسی پس از جنگ دوم جهانی ، مسعود انصاری ، ص ۳۴۳٫

تحولات روابط بین الملل ( از کنگره وین تا امروز ) ، نقیب زاده ، ص ۲۱۴٫

سیاست جهان بعد از جنگ بزرگ ، پیتر کالواکورسی ، ترجمه ی هاشم رجب زاده ، ۲۷۶-۲۸۸٫

جنگ ویتنام ، برتر اندرسل ، ترجمه ی صمد خیرخواه ، خوارزمی .

جنایتکاران جنگ ویتنام ،‌هیلدری دو به ریه ر ، ترجمه ی عنایت الله شکیبا پور،‌مؤسسه ی مطبوعاتی فرخی .

تشنجات سیاسی پس از جنگ جهانی ، انصاری ، ص ۴۴۵-۴۴۶٫

برژینسکی، زبیگنیو، فرصتی دوباره، ترجمه حسن عبدی و سینا مالکی، تهران، صمدیه، ۱۳۸۷، ص ۵۷

برژینسکی، زبیگنیو، خارج از کنترل، ترجمه عبدالرحیم نوه ابراهیم، تهران، اطلاعات، ۱۳۷۲، صص ۲۲۴- ۲۲۲

هانتینگتون، ساموئل، نظریه برخورد تمدن ها، ترجمه مجتبی امیری وحید، تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، ۱۳۷۴

برژینسکی، زبیگنیو، انتخاب؛ سلطه یا رهبری، ترجمه امیرحسین نوروزی، تهران، نی، ۱۳۸۶، ص ۲۵۶.

جمالی ، حسن :تاریخ و اصول روابط بین الملل ، مرکز تحقیقات اسلامی ، قم ،‌۱۳۸۰ ص ۱۳۱-۱۲۰

منابع تحقیق :

Fa.wikipedia.org

www.hamshahrionline.ir

www.farda.org

yasinian.com

daneshnameh.roshd.ir

www.daneshju.ir/forum

وبگاه بازل

تهیه کننده : محمود کریمی شرودانی

منبع : راسخون




coded by nessus
0 نظر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>